•●† ... منطق تصویر حقیقت را بی تصور مصور می سازد ... †●•
مشکلات و سختی ها استادی در شروع کلاس درس٬ لیوانی پر از آب به دست گرفت ... آن را بالاتر برد تا همه بتوانند آن را ببینند ... سپس از دانش آموزان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ دانش آموزان پاسخ دادند : ۵۰ گرم٬ ۱۰۰ گرم و ... استاد گفت : من هم بدون وزن کردن نمی توانم بفهمم وزن این لیوان چقدر است ! ... اما سوال من این است : به نظر شما اگر من این لیوان را چند دقیقه به همین صورت نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟ دانش آموزان گفتند که هیچ اتفاقی نمی افتد ! استاد پرسید : خوب ... اگر یک ساعت این را نگه دارم چه اتفاقی می افتد ؟ ... یکی از دانش آموزان در جواب گفت : دستتان کم کم خسته می شود ... استاد : درست است ... حالا اگر یک روز تمام نگه دارم چه ؟ ... شاگرد دیگری جسارتا گفت : دستتان بی حس می شود و عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوید ! همه دانش آموزان خندیدند ... استاد گفت : خیلی خوب است ... ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ ... شاگدان جواب دادند : نه ! استاد : پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ ... من چه باید بکنم ؟ شاگردان گیج شدند ... یکی از آنان گفت لیوان را زمین بگذارید استاد گفت دقیقا ... مشکلات زندگی هم همینطور است ! .... اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان قرار دهید اتفاقی نمی افتد ... اگر مدت طولانی تری به آنان فکر کنید کم کم به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه دارید٬ فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهم تر آن است که آنها را هر شب٬ پیش از خواب٬ آن ها را زمین بگذارید ... به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید ... هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده ی هر مساله و چالشی که برایتان پیش می آید٬ برآیید ... !
خوابی دیدم ... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم ! بر پهنه شن ها پرده ای از زندگیم برق می زد ... در هر صحنه دو جفت جای پا دیدم ... یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا وقتی آخرین صحنه از مقابلم برق زد ٬ در پشت سرم به جای پاها روی شن نگاه کردم ... متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جفت پا روی شن بوده ! همچنین فهمیدم که آنها در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده ! این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در این باره از خدا سوال کردم : خدایا ! تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ... اما دیدم که در سخت ترین مراحل زندگیم فقط یک جفت رد پا وجود داشت ... نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی ... ! خدا پاسخ داد : بنده ی بسیار عزیزم ٬ من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت ... و اگر در رنج ها و آزمون ها فقط یک جفت رد پا دیدی ٬ زمانی بود که تو را در آغوش حمل می کردم ... خورشید غروب کرد ... آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت ٬ آفتابگردان سرش را پایین انداخت ، گل هرگز خیانت نمی کند ... تنهايي را دوست دارم ... زيرا بيوفا نيست ! دختری دلش شکست ... رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست رفت و هر چه داشت یعنی آن دل شکسته را ٬ توی کیسه زباله ریخت و ... پشت در گذاشت صبح روز بعد رفتگری لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید ... چیزی از کنار چشم های خسته اش قطره قطره بی صدا چکید رفتگر برای کفتر دلش آب و دانه برد ... رفت و آن تکه های دل شکسته را به خانه برد ... سالهاست توی این محله با طلوع آفتاب پشت هر دری یک گل شقایق است چون که مرد رفتگر سال هاست که عاشق است ... ! در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند : شادی ... غم ... غرور ... عشق روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ... همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ... چون او عاشق جزیره بود ... هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت٬ از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... ! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ... پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرور گفت : نه .... ! چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ... غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم ! غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ... عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ٬ اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ... آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت : بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد ! ... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ... عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید : آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... ! عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ...... ای سرو سرفراز ... ! آخر٬ چگونه خفتی آن گور تنگ را ... ؟ ای زاده ی طراوت الوند ای مست باد و باده ی دربند بر سینه ات چگونه کشیدی آن تخته سنگ را ... ؟ وقتی که استغاثه ی بی حاصل مرا از دور دست خواب رهایی لبخند می زدی من٬ پای آن مغاک٬ یقین داشتم که : وای ! گوش تو٬ می شنید صدای کلنگ را ... دانم همی که مرگ چیزی به جز درنگ تپش ها چیزی به جز درنگ نفس٬ نیست با برگ ها به زمزمه گفتم٬ میان اشک : بر سنگ اگر درنگ بسندد٬ نپرسمش بر آدمی٬ چگونه پسندد درنگ را ... ؟ از برگ ها شنیده ام آواز ماه را وز آب ها ترانه خواب گیاه را آموختم ز برق سرشک ستاره ها را فریاد اشک را و زبان نگاه را و آن چشم آهوانه٬ که یک عمر٬ روز و شب بی گریه سر نکرد ٬ غم را به من نمود و شبان سیاه را ... با آنگه در تبسم مهر تو یافتم ... ذوق گناه را ٬ همیشه زمزمه واریست بر لبم : ـ کای عشق ... پیش از آنکه تو خاکسترم کنی ... ٬ ای کاش می شناختم از راه٬ چاه را ... ! تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست و این حیات ٬ عزیز و گرانبهاست ٬ لبخند چشم توست ... ! هر چند با تبسم شیرینت آنچنان از خویش می روم که نمی بینمش درست ... ! لبخند چشم تو در چشم من ٬ وجود خدا را آواز می دهد ... در جسم من ٬ تمامی روح حیات را پرواز می دهد ... جان مرا ٬ که دوریت از من گرفته است ٬ شیرین و خوش ٬ دوباره به من باز می دهد ... ! سلام سلام خیلی خیلی خوش گذشت همه ی دوستام اومده بودند خونمون ... کلی خوندیم و رقصیدیم و شیطونی کردیم .::. یه عالمه هدیه محبت بهم دادند .::. همه دوستام به من لطف داشتند و کلی کادوی گوگولی برام آوردند عروسک های خوشگل ... عطر ... انگشتر ... کیف ... ساعت ... شال ... کفش و ... خلاصه که جای همتون خالی بود عوضش ما جای همه کیک خوردیم و رقصیدیم به همه مهری ها و به خصوص اونایی که امروز تولدشون بود تبریک می گم و براشون آرزو می کنم که تا هر وقت که زنده هستند با امید و شادی زندگی کنند به این شکسته بیدار ٬ با شکستن خواب ... ستاره بود و رواق بلند شب تاریک ... ! صدای نبض زمان بود صدای بال درخت صدای پای نسیم صدای نرم غزل های آب ٬ در مهتاب ... همان ترانه غمگین که می سرود سپهر همان حکایت مبهم که می نوشت شهاب ستاره را گفتم : کجاست مقصد این کهکشان سر گشته ... ؟ کجاست خانه این ناخدای سرگردان ... ؟ کجا به آب رسد تشنه ٬ با فریب سراب ... ؟ ستاره گفت که : خاموش ! لحظه را دریاب ... ! نمی خواهم بمیرم٬ با که باید گفت ... ؟ کجا باید صدا سر داد ؟ زیر کدامین آسمان ؟ روی کدامین کوه ؟ که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه ... که از افلاک عالم بگذرد پزواک این فریاد ... کجا یاید صدا سر داد ... ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فاتی را هزاران بار از دنیای باقی دوست تر دارم ... جهان بیمار و رنجور است دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست٬ اگر دردی ز جانش برندارم٬ ناجوانمردی ست نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم بمانم تا عدالت را برافرازم٬ بیفروزم به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم چه فردایی ... چه دنیایی ... ! جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است . نمی خواهم برم٬ ای خدا ! ای آسمان ! ای شب ! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است ... ؟ همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول تنت ٬ روانت ٬ از دست این و آن خسته است ٬ همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک ٬ همیشه وقتی در های آسمان بسته است ٬ همیشه گوشه گرمی به نام دل با توست ٬ که صادقانه تر از هر که ٬ با تو پیوسته ست ... ! به دل پناه ببر ... آخرین پناهت اوست تو را چنان که تمنای توست ٬ دارد دوست ... زن : عزيزم اميدوارم هميشه عاشق بمانيم وشمع زندگيمان نوراني باشد. مرد: عزيزم کي نوبت کيک مي شه؟ ۲ - روز زن زن : عزيزم مهم نيست هيچ هديه اي برام نخريدي يک بوس کافيه ... مرد : خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عاليه عزيزم (شام چي داريم؟) ۳ - روز مرد زن : وای عزيزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هديه بهتری بگيرم ... مرد:حالا اشکال نداره عزيزم سال ديگه جبران مي کني (چه بوي غذايي مي ياد) ۴ - ۴۰ روز بعد از تولد بچه زن: وای ماماني بازم گرسنه هستي ٬ (عزيزم شير خشک بچه رو نديدی؟) مرد (با دهان پر) : نه عزيزم نديدم ٬ راستي عزيزم شير خشک چرا اينقدر خوشمزه است !!!! ۵ - ۴۰ سال بعد از ازدواج زن : عزيزم شمع زندگيمون داره بی فروغ ميشه ما پير شديم ... مرد : يعنی ديگه کيک نخوريم ؟؟؟؟ ۶ - ۲ ثانیه قبل از مرگ زن : عزيزم هميشه دوستت داشتم ... مرد : گشنمه !!!! ۷ - وصیت نامه زن : کاش مجال بيشتری بود تا درميان عزيزانم می ماندم و نثارشان می کردم تمام زندگي ام را ... مرد:آه عزیزانم٬ شب هفتم قرمه سبزي بديد !!!! ۸ - اون دنیا زن : خطاب به فرشته ي مسول :خواهش مي کنم ما را از هم جدا نکنيد٬ نه نه عزيزم٬ خدايا به خاطر من ... (و سرانجام موافقت مي شه مرد از جهنم بره بهشت) مرد (خطاب به دربان جهنم) : شنیدم تو بهشت شام قیمه می دن خانم خوب کاری کردی منو بیرون آوردی٬ شام جهنم اصلا با معده ام سازگار نبود !!!!
وقتی که شانه هایم در زیر بار حادثه می خواست بشکند یک لحظه از خیال پریشان من گذشت " بر شانه های تو... " بر شانه های تو می شد اگر سری بگذارم وین بغض درد را از تنگنای سینه بر آرم به های های آن جان پناه مهر شاید که می توانست از بار این مصیبت سنگین آسوده ام کند...
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود که این شعله ی بیدار روشنگر شب های بلند قفسم بود آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود دست من و آغوش تو ٬هیهات٬ که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود بالله که به جز یاد تو گر هیچ کسم هست حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق در غربت این مهلکه فریاد رسم بود لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود ... نزدیک٬ دور رها٬ اسیر دلتنگ٬ شاد پدرم٬ آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا٬ مباد... مفهوم مرگ من در راه سرافرازی تو مفهوم زندگی است. معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو٬ همیشه با تو٬ برای تو٬ زیستن.
اگر روزی بافت های تنم را پاره پاره کنند و بند بند وجودم را از هم بپاشند و از بافت های تنم طنابی بسازند و با آن طناب دارم بزنند و وجودم را بر روی خارهای بیابان بکشند و تمام تنم را تکه تکه کنند و هر تکه از تنم را به منقار کلاغی بدهند و کلاغ را به دریا بیندازند٬ باز هم فریاد می زنم که یک نفر را دوست دارم و آن هم مادرم است ...
.................................................................................... تاج از فرق فلک برداشتن تا ابد آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر زمان شهدی به ساغر داشتن بر تو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه مادر داشتن ... و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال ها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت... می خوام در این قسمت در مورد بازیگر شناخته شده سینمای ایران و هنرمند مورد علاقه خودم بنویسم. من یکی از طرفداران سرسخت و عاشقان بهرام هستم و حیف دونستم که ازش یاد نکنم. نگاهی گذرا به زندگی بهرام رادان: او در هشتم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در تهران به دنیا آمد. دوران تحصیلاتش در مدارس شهید فرهنگیان (ابتدایی)٬ هجرت (راهنمایی)٬ برهان و متین (دبیرستان) سپری شد و در سال ۱۳۷۶ موفق به اخذ دیپلم شد. در سال ۱۳۷۷ به دلیل قبول نشدن در رشته دلخواهش به خدمت نظام وظیفه رفت. اما پس از گذراندن ۵ ماه از خدمت سربازی در دانشگاه آزاد تهران در رشته مدیریت بازرگانی قبول شد و به دانشگاه رفت. همزمان با ورود به دانشگاه برای سرگرمی در کلاس های بازیگری شرکت کرد و پس از مدت کوتاهی از ورودش به کلاس ها به طور ناگهانی توسط موسسه شکوفا فبلم برای بازی در فیلم «شور عشق» دعوت به کار شد. فیلموگرافی بهرام: ۱- شور عشق (نادر مقدس) - ۱۳۷۸ ۲- آبی (حمید لبخنده) - ۱۳۷۹ ۳- ساقی (محمدرضا اعلامی) - ۱۳۷۹ ۴- آواز قو (سعید اسدی) - ۱۳۸۰ - کاندید بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشن خانه سینما و جشن خانه تصویر و برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد در جشنواره خانوادگی. ۵- طلوع تاریک (ابراهیم شیبانی) - ۱۳۸۰ - فیلم کوتاه ۶- رز زرد (داریوش فرهنگ) - ۱۳۸۱ ۷- عطش (حسین فرهبخش) - ۱۳۸۱ ۸- گاوخونی (بهروز افخمی) - ۱۳۸۱ ۹- شمعی در باد (پوران درخشنده) - ۱۳۸۲ - سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد ۱۰- ننه گیلانه (رخشان بنی اعتماد) - ۱۳۸۲ ۱۱- سرباز های جمعه (مسعود کیمیایی) - ۱۳۸۲ ۱۲- رستگاری در هشت و بیست دقیقه (سیروس الوند) - ۱۳۸۳ ۱۳- ازدواج صورتی (منوچهر مصیری) - ۱۳۸۳ ۱۴- گیلانه (رخشان بنی اعتماد٬ محسن عبدالوهاب) - ۱۳۸۳ ۱۵- حکم (مسعود کیمیایی) - ۱۳۸۳ ۱۶- تقاطع (ابوالحسن داودی) - ۱۳۸۴ ۱۷- خون بازی (رخشان بنی اعتماد) - ۱۳۸۵ ۱۸- سنتوری (داریوش مهر جویی) - ۱۳۸۵ ۱۹- چهار انگشتی (سعید سهیلی ) - ۱۳۸۶ بنفشه ای خوشرنگ دمیده بود در آغوش کوه٬ از دل سنگ به کوه گفتم : شعرت خوش است و تازه و تر وگر درست بخواهی٬ من از تو شاعر تر که شعرت از دل سنگ است و شعرم از دل تنگ ... .................................................................. اگر ماه بودم به هر جا که بودم٬ سراغ تو رااز خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودی٬ سر رهگذار تو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شای٬د شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی٬ مرا می شکستی !!! گفتی: پر گفتم: گنجشک آن همه آسودگی! گفتی: پر گفتم: پروانه پرسه های بی پایان ! گفتی: پر گفتم: التماس علاقه و بی تابی ترانه بیداری بی حساب ! نگاهم کردی نه واژه پر از بام لبان تو پر کشید سکوت کردی که چشمه شبنم از شنزار انتظار من بجوشد عاشقم کردی همبازی ناماندگار این گریه . آخرین نگاه تو ... هنوز در درگاه گریه های من ایستاده است حال با خود می گویم : زنبور گزنده این همه انتظار ! کلاغ سق سیاه این همه غصه ! و کسی در جواب گفته هاب من پر نمی گوید تکرار آن بازی بدون صدای تو ممکن نیست پس به پیوست تمام ترانه های قدیمی باز هم می نویسم ... هر وقت بارون میاد دستتو بگیر زیر بارون هر چند تا قطره گرفتی٬ تو منو دوست داری و هر چند تا که نگرفتی من تو رو دوست دارم ...................................................................
ای عشق شکسته ایم مشکن ما را اینگونه به خاک ره میفکن ما را ما در تو به چشم دوستی می بینیم ای دوست مبین به چشم دشمن ما را اگر دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذره٬ اگر دبیر شیمی بودم از اشک چشمانت محلول محبت می ساختم٬ اگر دبیر دینی بودم ثابت می کردم باید بعد از خدا تو را پرستید٬ اگر دبیر جغرافی بودم ثابت می کردم خوش آب و هواترین منطقه آغوش گرم توست٬ 

![]()
![]()
![]()
ناگهان ستاره ای چشمک زد !
تنهايي را دوست دارم ... زيرا عشق دروغين در آن نيست !
تنهايي را دوست دارم ... چون بارها تجربه كردم !
تنهايي را دوست دارم ... چون خدا هم تنهاست !
![]()


![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

دیشب تولدم بود ... وای که چقدر خوش گذشت ... جای تک تک شما خالی بود



![]()

![]()

![]()
.jpg)
![]()

![]()

![]()

![]()

![]()


![]()

![]()






![]()


![]()
![]()


![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




